مستان

جوابیه استاد شجریان به اهانت امیر عاملی
نویسنده : علی.ح - ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٩
 

-----  جوابیه استاد شجریان به اهانت امیر عاملی

 
در پی اهانت امیر عاملی به استاد شجریان توسط انتشار شعری در خبرگزاری
فارس ، توجه شما را به متن این شعر و همچنین جواب استاد شجریان به این
شعر جلب می نماییم :

خبرگزاری فارس، سروده امیرعاملی علیه محمدرضا شجریان را منتشر کرد.
در مقدمه این شعر آمده است: « در پاسخ به منافقانی که می‌خواهند با صدای
سوخته‌ شجریان ، مردم ایران را تحقیر ‌کنند؛ مردمی که سرافراز و عاشقند
مردمی که از جنس شقایقند.


گم شدی آوازه خوان پیر ما                       گم شدی آخر به زیر دست و پا

کرد بیگانه تو را ابزار خویش                   خود شدی تا نور حق دیوار خویش

ربنایت چون خودت از یاد رفت                    خیل شاگردان، هلا! استاد رفت

رفته‌ای از پیش ماها دور حیف                     در سر پیری شدی مغرور حیف

مطرب عهد شبابم بوده‌ای                               مزه نان و کبابم بوده‌ای

خوب می‌خواندی صدایت خوب بود               بعد تاج اصفهان مطلوب بود

می‏زدی چه چه برای شیخ و شاب                    با نوای تار و تنبور و رباب

هست ساز اینک ولی آواز نیست                  یک در گوشی به سویت باز نیست

تا نپیوندی عزیزم بر زوال                           کاشکی بودی مرید اعتدال

مکر آمریکا تو را منفور کرد                      زرق و برق غرب چشمت کور کرد

چونکه پیراهن دو تا شد بد شدی                  مثل آن مطرب که بد می‌زد شدی

«
سایه»ات فرموده بود آوازه‌خوان                         که مرید پیردل باش و بمان

لیک ‌ای مطرب دریغا که غرور                       کرد از مردم تو را صد سال دور

وقت پیری ناز کردی با همه                           ناز را آغاز کردی با همه

ناز کم کن سوی ملت باز گرد                      کم بگو از یأس ای استاد زرد»


 
جوابیه استاد شجریان :

 
مطلع گردیدم که این بنده را مور خطاب قرار دادید .

با اینکه از فن شعر سرایی بهره چندانی ندارم لیکن چند بیتی فی البداهه و
بی ویرایش در جوابتان نگاشته شد ، باشد که قضاوت بین ما واگذار شود به
ملت بزرگ ایران .
خاک پای ملت ایران - محمد رضا شجریان


گم نخواهد شد صدای ِ ناز من                چونکه از دل می رسد آواز من

این نه آواز من و ساز من است               این صدای سالهای میهن است

ربنا خواندم که ملت روزه بود                روزه ی دل بود و غمها می فزود

من صدای شادی این مردمم                   من خود آزادی این مردمم

حیف عمری را که جهل آمد پدید                  حیف ملت رنگ آزادی ندید

من نه پیرم آنچه را گفتی حسود                پیر راهم دان به هر بود و نبود

مطربم خواندی عزیزا ، جاهلی                   جاهلی؟ نه ،نه ،بلکه عاملی

تاج را قدرش شناسی بی خرد                 ای که خواندی ملتی را رنگ زرد؟

ملتی را گر ندیدی . مرده ای                چوب رب را بی صدا تو خورده ای

این نشان است تا روی رو به زوال               هرکه شد خارج ز مرز اهتدال

قدر "سایه" می شناسی ای عدو؟                  او که هجرت کرد از رفته بر او

سایه خورشید است در این آسمان          گرچه گفته است او مرا آوازه خوان

خانه ی من شد دل پیر و جوان                   معبد عشاق دل شد آستان

من غرور خود ز ملت یافتم                      نی به زر یا زور قدری یافتم

ناز را بازار ملت می خرد                          ملتی نامم به عزت می برد

من اگر خاشاک باشم بهتر است               بهتر از آنکس که مخدوم زر است

خادمش افسوس نادان است و بس             کی شناسد فرق زر با جمله خس

من اگر پیرم ولی مستغنیم                        بی نیاز احترامم ،دون نیم

گوشه گوشه ،نام من آواز شد                آگهی شعرت به کین ،همساز شد

جاهلا! زین بیش تو یاوه مگو                   رو ره عشق مرا ای دل بپو



 


 
comment نظرات ()
 
سوال از خدا
نویسنده : علی.ح - ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۸
 

 
گفتم خدایا سوالی دارم
گفت بپرس...
گفتم چرا هر موقع من شاد هستم، همه با من میخندن، ولی وقتی غمگینم کسی با من نمیگرید؟
گفت خنده را برای جمع آوری دوست و غم را برای انتخاب بهترین دوست آفریدم...


 
comment نظرات ()
 
آبدارچی مایکزو سافت
نویسنده : علی.ح - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۸
 

مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید. آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم     های استخدام را برای شما ارسال کنم.مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.رئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.
مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم ان را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد . به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت.
او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت وسرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟ مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم
 


 
comment نظرات ()
 
هوش زنان(زین پس نگویید مکر بگوییدهوش!!!!)
نویسنده : علی.ح - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢۸
 

آورده اند  مردی بود که پیوسته تحقیق ِ مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت ،هیچ زنی رامحل اعتماد خود نساخت و کتاب

" حیل النساء " (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد. روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ای مهمان شد.

مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت . زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفت

آغاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد،

به مطالعه کتاب مشغول شد. زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت:حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید وگفت : آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان به تخته خاک ، برون نتوان آورد و مکرهای زنان

در حد حصر نیاید . پس تیر ِغمزه در کمان ِابرو نهاد و بر

هدف ِ دل او راست کرد واز در مغازلت و معاشقت در آمد چنان که دلبسته ی ِ او شد. در اثنای آن حال، شوهر او در رسید..

زن گفت : شویم آمد وهمین آن که هر دو کشته خواهیم شد . مهمان گفت:تدبیر چیست؟ گفت :برخیز و در آن صندوق رو . مرد در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد . چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد. چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز ِ خود خبر هست؟ گفت نه بگوی. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه میکرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بدو اشارت کردم ،

مرد غافل بود که چینه دید و دام ندید. به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد .و بساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم)رسید. ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی! زن این میگفت و شوهر او می جوشید ومی خروشید وآن بی چاره در صندوق از خوف می گداخت و روح را وداع می کرد. پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت:اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم... کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی. مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند(جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمی باخت. مرد چون در خشم بود

بیاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش . * مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت :

 " لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی."

پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوش دل کرد .چندان که شوهرش برون رفت ، درِ صندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی، هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟

گفت:توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیلت ِ شما زیادت از آن باشد که در حد تحریر در آید.

 


 
comment نظرات ()