مستان

رسوایی در "رسوایی"
نویسنده : علی.ح - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۳٠
 

چهاررمین فیلم به اکران درآمده مسعود ده نمکی با نام رسوایی رو دیدم!

دقیقاً همونی بود که باید می بود .چرا که، حکما گفته اند : از کوزه همان برون ترآود که در اوست.!!!!

با توجه به سابقه ایشان چه در عرصه مطبوعات (!) و چه در دنیای سینما، فیلمی سخیف تر و پیش پا افتاده تر از این نمی شد انتظار داشت . به هر حال "رسوایی" اکران شد و رسوایی ا ی دیگر در سینمای ایران بر رسوایی های قبل افزوده شد. فیلم با عنوان بندی و طنین اذان خاطره انگیز موذن زاده شروع وبا نمایش کفش زنانه قرمز(که گویا در این نوع باورداشت رنگ پلیدی است ) به انجام می رسد . که بیننده را آماده تقابل دین و زن کند .که گویا هنوز به راه سلف خود حوا فریب خورده شیطان است و عامل او . آغازو سکانس اول فیلم مهر تأیید بر این حدس بیننده زده و دیالوگ(ویا منولوگ) افسانه (الناز شاکردوست ) با مادر پیرش که خدا را به فراموش کردن شان متهم می کند،می پردازد مسیر فیلم را تا به انتها معلوم می گرداند . دست و پا بسته بودن بازیگر در ارائه نقش لات و هرزه، تمامی توان بازیگری را از او گرفته و کارگردان نیز نمی تواند در این راه کمکی برای او باشد . به گونه ای که در سکانسها وپلان های زیادی این قالب از دست بازیگر در رفته و او همان بازیگر فیلمهای قبل( و شاید لوس تر ) می شود به خصوص در مقابل روحانی (عبدی) فیلم.

عبور دختر از مناطق جنوبی شهر و از زیر نگاه هیز مردان بازارچه که شاید آشنا ترین لوکیشن های فیلم فارسی های قدیم بوده با آن ظاهر نا متجانس و وصله ناجور ، سعی در بیان تم فیلم (فقر) و راه حل آن (هرزگی زن) و به یاد آوری عنوان بندی فیلم (اذان و تصاویر اماکن مذهبی) سرانجام داستان (رستگاری) را به طریق بسیار مستعمل ونخنمایی به بیننده القا و تکلیف را از ابتدا تا به انتها معلوم می نماید. که اگر بیننده پس از پایان این سکانس از تماشای فیلم دست بکشد تنها یکسری شوخی و تکیه کلام های دم دستی و خیابانی را از دست خواهد داد و نه چیزی بیشتر.

استفاده تکراری از ابزار به هر قیمتی خنداندن بیننده (از شوخی های دم دستی در اخراجی ها که در انتها به نوعی لمپنیزم انجامید تا لهجه تغییر نکرده بایرم لودر در قالب حاج یوسف)بدترین اتفاق برای فیلمهای این کارگردان است.

حضور پرسناژ های فیلم که حتی به مرحله تیپ هم نمی رسند و زاید بودن آنها (نقش جعفر با بازی کامران تفتی) شدیداً به فیلم لطمه زده و از آن اثری شلخته ساخته است .

فیلمانه با انبوهی از اتفاقات و داستانها که بی دلیل آغاز و بی نتیجه رها می شوند مواجه است که آن را یه شدت دم دستی کرده .

داستان از میانه ای شروع می شود که بدون هیچ اشاره ای به گذشته و شکل گیری اضلی ماجرا به اتمام می رسد ( سفته های دست حاجی از کجا و بر چه اساسی آمده !؟). صرف نظر از بازی قابل قبول عبدی نقش حاج یوسف بیشتر در قالب انمیشن های اساطیری و ناجی بشریت می گنجد که مریدان از اقصا نقاط دارد و عالِم بر عالَم غیب.

یک سوم انتهایی فیلم عذاب آور ترین بخش فیلم بود نویسنده و کارگردان جامعه را در نقش گله ای یکبار به سرکردگی حاجی متظاهر دو رو به رمی جمرات وامی دارد . وبا اندک نطقی از هرزه ای معلوم الحال (به روایت داستان !) فروخورده و شرمگین باز پس می فرستد . درآن سو همان گله در پشت حاج یوسف به نماز ایستاده اند.


 
comment نظرات ()
 
تجربه
نویسنده : علی.ح - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٦
 

مهندسی بود که در تعمیر دستگاه های مکانیکی استعداد و تبحر داشت

او پس از۳۰ سال خدمت صادقانه با یاد و خاطری خوش باز نشسته شد
دو سال بعد، از طرف شرکت درباره رفع اشکال به ظاهر لاینحل یکی از دستگاه های
چندین میلیون دلاری با اوتماس گرفتند
آنها هر کاری که از دستشان بر می آمد انجام داده بودند
و هیچ کسی نتوانسته بود اشکال را رفع کند بنابراین....

نومیدانه به او متوسل شده بودند
که در رفع بسیاری از این مشکلات موفق بوده است.
مهندس، این ا مر را به رغبت می پذیرد. او یک روز تمام به وارسی دستگاه می پردازد
و در پایان کار، با یک تکه گچ علامت ضربدر روی یک قطعه مخصوص دستگاه می کشد
و با سربلندی می گوید: اشکال اینجاست
آن قطعه تعمیر می شود و دستگاه بار دیگر به کار می افتد.
مهندس دستمزد خود را ۵۰۰۰۰ دلار معرفی می کند.
حسابداری تقاضای ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفی می کند
و او بطور مختصر این گزارش را می دهد:
بابت یک قطعه گچ: ۱ دلار و بابت
دانستن اینکه ضربدر را کجا بزنم: ۴۹۹۹۹ دلار !


 
comment نظرات ()
 
پرویز شاپور- احمد شاملو
نویسنده : علی.ح - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٦
 

یک شب که باران شدیدی میبارید پرویز شاپور از شاملو پرسید : چرا اینقدر عجله داری ؟ شاملو گفت : می ترسم به آخرین اتوبوس نرسم . پرویز شاپور گفت : من میرسونمت . شاملو پرسید : مگه ماشین داری ؟ شاپور گفت : نه ! اما چتر دارم


 
comment نظرات ()
 
شراب فروش
نویسنده : علی.ح - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٦
 
سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد

ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که ...

رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود
ما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید 
صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست 
ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند 
قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟!سخن هر دو را شنیدم 
یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند 
وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد


 
comment نظرات ()
 
درویش و شیطان
نویسنده : علی.ح - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٦
 

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده میشود .
پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟
از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و....
حال سخن درویشی که به جهنم رفته بود این چنین است: با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.(داستانک)


 
comment نظرات ()
 
حکمت خدا
نویسنده : علی.ح - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٦
 

زنی رو به خدا کرد و گفت: چرا باید دیه ما نصف مردها باشد؟ خداوند مهربانانه فرمود: بنده ی من! اگر با کشتن، تو را از شوهرت بستانند، به او بیست میلیون می رسد، ولی اگر او را بکشند تو صاحب چهل میلیون می شوی زن خندید و گفت: خدایا حکمتت را شکر!‏ (داستانک)


 
comment نظرات ()
 
اشتباه موردی
نویسنده : علی.ح - ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٤
 

کارمندی به دفتر رئیس خود می‌رود و می‌گوید: «معنی این چیست؟ شما 200 دلار کمتر از چیزی که توافق کرده بودیم به من پرداخت کردید.»
رئیس پاسخ می دهد: «خودم می‌دانم، اما ماه گذشته که 200 دلار بیشتر به تو پرداخت کردم هیچ شکایتی نکردی.»
کارمند با حاضر جوابی پاسخ می دهد: «درسته، من معمولا از اشتباه های موردی می گذرم اما وقتی تکرار می شود وظیفه خود می دانم به شما گزارش کنم.»  


 
comment نظرات ()